پای ارادتم به ریگ ، دست عبادتم به سنگ قلب نیاز من کوبان ، آسیمه اینچنین دلتنگ در زیر نم نم باران ، در این طلوع زرین فام با پای شوق می آیم ، بر این حریم زرین فام چشم امید من پویا ، بس قطره قطره دیدن را لب های تشنه ام پرسان ، بس جرعه جرعه گفتن را در می گشایدم یک زن ، رو می گشایدم یک مرد دستم به کوبه ماسیده ، پایم مردد و دلسرد 
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 17:12 توسط شیوا |
سکوت خروشان در درون من مسیر خوشبختی را طی می کند ، زندگی با بودنت موج ها را در هم می شکند و باز هم ردپایت را جا می گذارد . . . روز ها گذشت و ماه ها گذشت و دوباره رسیدیم به 11 اردیبهشت . . . یک سال در تمام ثانیه ها باهم بودیم در خنده ها باهم سهیم شدیم و در گریه ها همدرد !!! آرزوی دیرینه ام ! در خواب ها به دنبالت بودم اما خدا تورا روی زمینش به من هدیه کرد . . . نمی دانی چقدر هر لحظه برای بودنت دعا می کنم و خواهم کرد . . . به شکرانه ی بودن شیرینت می خواهم به دشت ها پرواز کنم و فریاد زنم : " بهشت در کنارم دوستت دارم " حال زندگی تا چه حد می تواند معنی دهد . . . تا چه حد می تواند زیبا باشد . . . تا چه حد می تواند یک رنگ و پر عشق باشد . . . عزیزم تولد یک سالگیمان را تبریک می گویم ! یک سال شد که ما زندگی را با وسعت حرف هامان سنجیدیم ، از دید هم نگاه کردیم ، به خاطر هم بودیم و به خاطر هم ، با ترانه ی زندگی رقصیدیم . . . یک سال شد که دیگر به خود اجازه ندادیم ارزویی لایق تر از همدیگر پیدا کنیم و نگاهی عاشق تر از هم بیابیم . . . فردای من ! شب نخواهم خوابید اگر رویا ، جز روی تو چیزی دیگر ببیند . . . اینده را نخواهم خواست اگر جز اسم تو نامی دگر برایم بنویسد . . . اوای من ! ترانه ی خوش اهنگم ! بر من بنواز که کلامی خوش تر از تو نشنیدم و نگاهی اشناتراز تو ندیدم بر من بمان که شوقی بالاتر از تو نداشتم هر چند هنوز هم همان مشتاق مهجورم اما همیشه با وجود تو چقدر سرمستم ! چقدر شیرینم ! چقدردوستت دارم ! ای مهربان تر از جانم 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:29 توسط شیوا |
می روم و زجه های نگاه تو تا امتداد تلاقی چشم هایمان جاریست می روم و دور می شویم از هم با انکه نزدیکی قلب هایمان باقیست می روم و فاصله ی لبخند تلخ تو تکرار می شود در فضای دلم و اکنون ٫ کنار من ٫ اینجا جای تو تا بی نهایتش خالیست لحظه ی جدایمان تا ابد پر از ابهام یک ترس پوشالی پر از ترس دوباره ندیدن ها بدون یکدیگر نفس کشیدن ها رها در خلائی سرد است هم اغوش با تن تمام غم هاست می روم و زیر لب می گویم آری آری می بینمت ! دوباره . . . فردا ! هر چند ٬ میان امروز و فردامان غم تلخ جدایی به جای خون میان رگ هامان جاریست . . .
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 16:40 توسط شیوا |
برگ های دفترم ، نامه های باز نشده ، ساعت گذشته از نیمه شب ، عکس جلوی رویم . . . چه چیز در این ها من را تا این موقع شب بیدار نگه داشته ؟ چه چیز در من این طور شور برانگیخته که حتی برای نشستن نیز ارام و قرار ندارم ! مهربانم ! بگذار برای لحظه ای دور شوم از این سیال خاکی و زمینیان را رها سازم و قدم بگذارم به دنیای رویاها ! کنارت ارام بنشینم و تنها نگاهت کنم مثل همین روزها که ساعت ها می گذرد و من از تلنگر گذشت زمان بی خبر می مانم زیرا ای رویای نیمه تمام من ، زمان انگار در نگاه تو ایستاده است . . . ادمیان می کوشند برای زندگی بهتر ، روز های بهتر ، ثانیه های بهتر ، اما تو که هستی دیگر احتیاجی به تلاش برای رسیدن به این ها نیست من همه را یک جا در آغوش دارم ! بگذار از عشق سخن نگویم . . . نمی خواهم وسعتش را در حصار کلمات محدود کنم ! چراکه دوست داشتنت برای من نه در کلام بود نه در نگاه ! چیزی است وسیع تر از همه ی این ها ، وسیع است و با نجابت ، مانند دلت ! با شکوه است و پر رمز و راز ، همانند چشمانت !عمیق است و پر از صداقت ، همانند اندیشه هایت ! شاید معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها ، من تمام این فاصله ها را با صبر و انتظار به تماشا نشسته ام !چه رازیست در این فاصله نمی دانم که هر چه میگذرد مرا شیداتر می کند ... بگذار از عشق سخن نگویم ؛ بیشتر از ثانیه هایی که گذشت !
بگذار دریا بداند رقیبی دارد به زلالی قلبت . . . به ژرفناکی نگاهت !
بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم !!!
دوستت دارم مهربانم ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 0:45 توسط شیوا |

آرام جان من
گرچه فاصله ها، هنوز، برایمان تعین تکلیف می کنند
اما، دل من روشن است
روزی می آید
که گرمی لبخندهای امروزمان
زندگیمان را گرم کرده است.
شاید نه به این زودی اما
من دیده ام روزی را که سر به روی پاهایت گذاشته
و برای فردای قشنگمان، نقشه می کشیم.
حتی طعم دستهایت را هم چشیده ام
خانه ای پر نور
انتظارمان را می کشد.
باور کن.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 21:8 توسط شیوا |
در تنهایی افکار یک پیاده که شب پیمائیست در دل کوچه لبخند بی رنگ ماه به پهنای صورتش از دور تلولوء خوشبختی می نماید و چشم زمینیان را چون جرقه ای می زند هیچ کس با درونش اشنا نیست حتی دقلی که در کوچه ها فریاد شادی سر می دهد می دانی چهره های اطرافم تازگی ها دایره وار شده اند چون خاطره ای می مانند که حول محوری پیوسته در حرکت اند راستش نمی دانم من دارم چون رقاصه ای می چرخم ؟؟ یا ادم های اطرافی در تداوم تکرارند ؟ من همان رقاصه ی شادم که صورتکی خندان می زند به رخسارش و لبخند مهربانش جلوه ای زیبا می بخشدش نمی دانم یعنی . . . می توانم اشک هایم را پشت خوشبختی ام پنهان کنم ؟؟ 
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 21:23 توسط شیوا |
دوتا پرنده . . . دو فلب عاشق چطور جدا ز هم بمون ؟؟ دلای خسته . . . دل شکسته چطور جدا زهم بخونن ؟؟ تو ای زمونه ببین چگونه پرنده ها جدا ز خونه . . . از اشیونه اند به سینه من هنوز امیدی به شوق دیدن محالی به خاطر او چه مانده ایا دگر ز من به جز خیالی درد بی درمونم رو با کی قسمت بکنم با غم دوری کاشکی عادت بکنم خاموش وغمگین چون شام یلدا بی ستاره بین من و او راهی که تنها شوره زاره خسته چند بخشه ؟؟ دو بخش ؟ ولی فکر کنم من به اندازه 1000 بخشش رو خودم دیدم . . . احتمالا اشتباهی شده . . . چون من به اندازه 1000 بار خستگی رو روی شونه هام احساس کردم و تنها کاری که برای دلگرمیم تونستم بکنم این بود که نزارم دیگران بفهمن که گیر بدن چرا خسته ای و ساکت توی خودت فرو رفتی . . . اره ! باور کن اشتباهی در این کلمه است چون من فرسنگ ها خسته ام . . . اگر این کلمه تنها دو بخش داره ولی من احساس می کنم که سال هاست که خسته ام . . . با اینکه شاید چند ساعتیست که از شروع خستگیم می گذره ولی من تمامی خستگی های دنیا را یک جا باهم احساس کردم . . . من چون بیماری که از بیماریش رنج می برد از دوریت رنج می برم . . . سخنی بر گفتن ندارم که هر چه هست از فراق توست . . . شاید همین اندوه مداوم است که من را از نوشتن باز می دارد . . . و من رو تا این موقع بیدار نگه داشته است . . . نه ! بی قراری نمی کنم . . . باور کن که من خوب خوبم و اگر از کنکاش دوریت نالانم به کارهایم تاثیری نمی گذارد . . . من بی قراری نمی کنم ! همین طوری که قول دادم . . . . همین طوری که از صمیم قلبم گفتم : چــــشم . . . هر چند کاش این رو از من نمی خواستی ولی حالا که خواستی دیگر چیزی نمی گویم . . . سخن از نبودنت است که گاهی انقدر در جلوی چشمانم نیستی که اشک حواسم را پرت می کند ولی خب این روز ها همه با من همدل و هم پایند و با من مدارا می کنند . . . نمی دانم چطور می توانم این کار رو به پایان برسانم ولی امید وارم سربلند از این کار بیرون بیایم . . . من ان روز را انتظار کشم که لذتی لبالب وجودم را فراگرفته است که از مرور یاد و خاطره ی این روز ها ارزش بودنت را به خود یاد اور شوم . . . به امید ان روز آمین 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 1:57 توسط شیوا |
من ارومم و منتظر، که من رو به سوی خود بخوانی . . . در گوشم از رویاهایمان زمزمه کنی و دیدگانت را اینه ی وجودم قرار دهی . . . و بارها و بارها به من بگویی که " دوستم داری " نمی خواهم لحظه ای از یادم دور شود ! و می نویسم برای روزهایی که تنها امیدشان مرا به زندگی دعوت می کند . . . مشکلات روحم را لحظه ای ازرده خاطر می کند ولی قلب من با تکیه به تو همه چیز رو فراموش می کنه حالا من ساکت و ارام ؛ منتظر می مونم تا زمانی تو بیایی و بگویی که " برای همیشه با منی " تو من رو رشد می دی طوری که من می تونم یک قله ی بلند رو به تنهایی فتح کنم ! تو من رو رشد می دی طوری که من می تونم بر همه ی بدی هام غلبه کنم ! تو من رو رشد می دی طوری که من می تونم با نیروی ایمانم روی اب ها قدم بزنم ! تو من رو رشد می دی طوری که من می تونم شوق پرواز رو در نگاه بادبادک ببینم ! دنیا در دستان من است . . . من قدرتمند هستم وقتی در اغوش توام . . . تو من رو رشد می دی . . . بیشتر از اونی که بتونم باور کنم ! بیشتر از اونی که کلمات معنیش رو بفهمند بیشتر از اونی که اسمان بتونه ابی در خودش جمع کنه دنیا در دستان من است . . . من قدرتمند هستم وقتی در اغوش توام تو من رو رشد می دی . . . بیشتر از اونی که بتونم باور کنم
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 18:3 توسط شیوا |
من دلم به اتاقی خوش است که صبح به صبح به جای خورشید صورت رویایی تو را در بر می گیرد و لبخند زیبای تو میزبان هر روزم می شود من دلم به هوایی خوش است که از بازدم قدم هایت شور زندگی می بیند و برای پرنده ی ارزوهایم فضایی می شود از هر اکسیژنی مهربان تر من دلم به اوازی خوش است که ترانه اش تو باشی تا تکرار نامت ردیف شعرهایم شوند و انعکاس یادت اهنگی موزون بخشد به شعرم از هر قافیه اهنگین تر من دلم به خوابی خوش است از هر پروانه تهی ولی به وسعت زیبایی بال هایش نرمین چون برف سفید من دلم از برای با تو بودن خوش است از برای یادی که می گذرد هر چند کوتاه ولی از هر عسل شیرین تر از هر ابریشم خیالی نرم تر و عاری از دروغ های کودکانه ای که دنیایی را با خود به یغما می برد 
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 13:25 توسط شیوا |
من هستم گرچه مدتیست بر بوم حیاتمان به جای گنجشگکان عاشق کفتار پیر هم نشینی می کند حال دیگر مهم نیست که عمر برگ ها به کوتاهی گذشت و جای شلاق های باد پوست نرمینشان را به تاراج برده است و نگاه های بی رمق سال هاست که پذیرایم شده اند تو با کدام ارزوی گمشده ام می خواهی تمام بهایشان را بپردازی کودکی هایم که رفته اند اینده هم که در راه است من تمام رویا هایم را فراموش کرده ام انقدر که دیگر خودم هم به فراموشی رفته ام و من هم مثل ساحل – که مدت هاست به سایش موج ها عادت کرده است – به فرسودگی زندگی ام عادت کرده ام و با نسیمی تنگ هم سفر شده ام دیگر فرقی ندارد طوفان باشد یا گردباد من مدت هاست که عمرم را وقف کرده ام 
+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 0:32 توسط شیوا |
سلام هم خانه ی جدید دلم ! وقتی نبودی نمی دانستم که چقدر تنهایم ولی حالا وقتی ثانیه ای دور می شوی دلم برایت تنگ می شود چند ماهی نیست که اسباب هایت را اوردی و باهم هم اتاق شدیم ولی با همین چند ماه خیلی بهت عادت کردم و حالا که مدتیست از هم دوریم خانه ی دلم خیلی سرد است . . .هر چند یاد تو ثانیه ای گذر زمان را رها نمی کند و تمام سعیش را می کند تا دوریت را احساس نکنم و هر چند تصویرت انقدر با من دوست و همدل است که می توانم چون نقاش حاذقی به روی بوم نقاشی بدون ذره ای کم و کاست طراحیت کنم ولی باز هم زود به زود دلم برایت تنگ می شود . . . دیگر پنجره ی اتاقمان که همیشه خورشید را صبح به صبح در اغوش می گرفت طلوعی را در بر نمی گیرد و چقدر اسمان زیبا حال و هوایم را روز 15 مهر به تو نشان داد . . . هم اتاقی قلبم ! تازگی ها با تیک تاک ثانیه ها دعوایم شده !! اخر به نظرم تنبلی و کم کاری می کنند و به جای اینکه کمی با من مدارا کنند دوریت را پرنگ تر می کنند ! و خیلی دیر می گذرند !! و سر به هوا شده اند ! و اصلا من را درک نمی کنند ! می دانی ! دلم برای حرف هایت تنگ شده است ! برای همان بازی همیشگی مان :بچه ی لوس بهونه گیر !! برای همه ی بی قراری هایم و دلداری دادن هایت و همه بهانه گیری هایم و ارام کردن هایت ! اوایل ، هر چه قدر من بد اخلاقی می کردم با من مهربان تر می شدی و هر چقدر بیشتر غر می زدم بیشتر ارامم می کردی و حالا نه بهانه می گیرم و نه بد اخلاقی می کنم که به خواهند ارامش درونم را برهم بزنند ولی اب و هوای درونم خیلی طوفانیست . . . ولی باز هم یک طوفان ارام . . . نمی دانم تا کجا می توانم سکان کشتی را محکم در دستانم نگه دارم که از مسیر دل خواهم دور نشوم ولی می ترسم که دریای زندگی همیشه اینقدر ارام نباشد و بدون تو دیگر نتوانم این سکان را هدایت کنم ! هر چند گفتی که باید خودم به اخر راه برسم و باید تنها تا اخر راه برم تا به اون چیزی که می خوام برسم ولی کاش بودی ! اخر تو همیشه جیزی هایی رو می بینی که من نمی بینم ! دلم برایت تنگ است دلم برایت تنگ است نگاهم کن صدایم کن بگذار لحظه ای دور شوم و این سیال خاکی را پشت سر نهم و همه ی این زمینیان را به درود گویم با تو دیگر این هارا نمی خواهم کوه و دشت و دریا زیباست اما بدون تو این هارا هم نمی خواهم نگاهم کن صدایم کن بگذار بی خود شوم از خود فروغی شو زاین دل ارزومندم نگاری باش برای لحظه های دردمندم نگاهم کن می خواهم از حرم نگاهت سقفی سازم تا اشیانه ای شود برایمان صدایم کن می خواهم از اهنگ نوایت به توصیف فردایم بنشینم و انگاه به پاس این لحظه ی اهورایی شعری گویم سازی زنم پایی کوبم نگاهم کن نگاهم کن . . . همیشه برایم بمان من برای مدتی نیستم سعی می کنم بهتون سر بزنم و یا اپ کنم ولی دیگه نت ندارم و از کافی نت کانکت میشم !!! از چندتا دوست خوبم خیلی باید تشکر کنم : اولیش از اقا سعید گله برای همه ی خوبی هااااااااااااش توی این مدت خیلیییییییییییییی دلم برات تنگ میشه دومیش شیدا جوووونمه که از دوستی باهاش افتخار می کنم و خیلی از بودنش ممنونم سومم پری کوچک غمگینه که مدت کوتاهیست که باهم اشنا شدیم ولی در همین مدت کوتاه من رو شیفته ی خودش کرده پری جان امید وارم اون بغض بی قرار زود تر حل شه و بترکه و ارام بشی عزیزم ببخشید که نتونستم برات نظر بزارم . . . چهارمم هم وطنم هست که مدتیه که خبری ازش ندارم ولی امید وارم که هر جا هست سلامت باشه هیچ وقت یادتون نررررررررره یه روزی . . . . یه جائی . . . . یه کسی . . . . یه جوری . . . صبر داشته باش همین 
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 17:40 توسط شیوا |
و حالا این منم که برای بهارم، دلبرم، مهربانم، دلدارم و آرام جانم می نویسم. گرچه قلم در دستان من، مانند دستان تو رام نیست، اما چه کنم که دیگر یارای سکوت ندارم. دوریت، خواب را هم از چشمانم ربوده. و حالا در این تنهایی و سکوت محض، فقط، خیال تو و تصویر توست. بهار من، دلبر من، دلدار من و آرام جان من مرحم دلتنگی ام را نگاه به ماه تجویز کرده بودی. اما این ماه با تمام عظمتش، خیلی برای این دلتنگی کوچک است. این ماه با تمام روشنی اش، با تمام زیبایی اش، در مقابل تو به چشمم نمی آید. تمام رویاها، تمام روشنی ها، تمام زیبایی ها،تمام هستی برای من، فقط تو هستی. فاصله مان کمی دورتر شد، اما هیچگاه انقدر به تو نزدیک نبودم. و امشب فقط یک چیز از ذهنم می گذرد. و آن خاطره آن شبی است، که با هم، صبح کردیم. و من نشسته ام، چشم انتظار صبحی هستم که . . . 
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 4:22 توسط شیوا |

روزها از پي هم مي گذرند و فراموش مي شوند ، آما اي آخرين روياي عشق من
هيچ چيز تو را از ياد من بيرون نمي برد . هر روز برگي از زندگاني من فرو مي افتد و
هر گز هيچ برگي تازه بدان نمي رويد ، اكنون مدتي است از من دوري اما در ميان
ظلمت و تاريكي عدم حضورت ، چهره زيبا و آسمانيت هر روز در چشم ودل من
زيبا تر
و آسماني تر جلوه مي كند و هر گز دست غارتگر ايام به صفا و زيبايي آن
گزندي نمي رساند
بهار من ! هر شب هنگام خفتن ترا با چشم دل مي بينم وآن هنگام كه به خواب ميروم
هميشه به تو نزديكترم ، زيرا تنها در دنياي خواب مي توانم پرده جدايي را كنار زنم و
با تو
سخن بگويم و هيچ چيزي جز روي زيباي تو نبينم و هيچ صدايي بجز آهنگ تو نشنوم.
دلبرمن ! خورشيد با همه درخشندگي و جلالش در پايان روز ناپديد مي شود و جاي خود
را به تاريكي شب مي سپارد اما آ فتاب عشق تو در آسمان دل من جاودانه مي درخشد و
من
را جان مي بخشد و اين روزي است كه هيچ شبي بدنبال ندارد .
مهربانم ! هرگز چهره تو از برابر ديدگانم كنار نمي روند زيرا آن هنگام كه ديگر
تو را
نتوانم ببينم آسماني تر از هميشه در آسمانها بدنبال تو خواهم گشت و همچون پرنده
سبكبال بر بالهاي نسيم سحري خواهم نشست و بسوي تو خواهم شتافت و بدان كه
يك لحظه نيز دلم بي ياد تونخواهد تپيد.
دلدار من ! دير گاهي نيست كه روح ما چون دو شعاع سپيده دم و يا مثل دو
عاشقان
بهم پيوند خورده است اما با اين همه من هنوز دور از تو نفس مي كشم و روزها را
به ياد تو مي گذرانم
وبه ياد تو كه «آخرين روياي عشق من» هستي
و هيچ چيز تورا از خاطر من محو نخواهد كرد .
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 16:45 توسط شیوا |
به افتاب نگاه می کنم انگار خودم وزندگیم رو توش می بینم... به نقاشی فردام ادامه می دم و توی افکارم غوطه ور می شم صدای بوق ماشین ها مثل کشیدن ناخن روی نخته سیاه کلاسمان گوشم رو می خراشاند ولی باز به راهم ادامه می دم . . دارم زندگیمو به ابدیت پیوند می زنم . . . از پشت سر صدای خنده ی دختر و پسری می یاد نگاشون می کنم چقدر صادقانه دارن وجودشون رو با نگاه هاشون برای هم توصیف می کنن از شادیشون لذت می برم و باز به راهم ادامه می دم صدای داد وبیداد همیشگیه راننده تاکسی ها از دور می اد و باز دعوای همیشگیشون سر مسافر ..اروم به یکشون مقصدمو می گم و بعد با کلی سرو صدا به زور سواریکی از ماشین ها می شم .. توی راه دعوای مشتری ها از گرونی کرایه ها و باز صحبت از سهمیه بندی بنزین ....که دیگه داره حالم بهم می خوره . ترافیک ترافیک ترافیک . . . هیچ وقت تمومی نداره !! تازگی ها صف بنزین هم که دیگه اضافه شده ، سرم رو روی شیشه ی ماشین می زارم به عابر ها که درگیر افکارشون هستن نگاه می کنم چقدر ادم ها خسته به نظر می رسن . . . پیاده می شم ... به دختر اون طرف خیابون نگاه می کنم که تو فکرشه منتظر بمونه ماشین بهتر سوار شه یا همین سمند خوبه ! باز داره سر قیمت بحث می کنه .. بازم به راهم ادامه می دم ... صدای بیگانه ای که می خواد اذیتم کنه ازارم می ده سرعتم رو تند تر می کنم تا ازم بگذره و اونم می ره.. یه دیونه از روبه روم می یاد پیش خودم می گم خوش به حالش عجب دنیایی داره تو دلم بهش غبطه می خورم و می گم زندگی رو فقط اون می کنه .. وفتی نزدیک تر شد ناخداگاه بهش لبخند می زنم ولی اون با نگرانی ازم می ترسه اون جنس ما ادمارو بهتر می شناسه ولی دلم شکست چون نگرانی رو توی چشم های اونم خوندم . . بازم به راهم ادامه می دم افتاب رفته و زندگیم رو به فردا پیوند زده می رسم خونه کسی درو باز نمی کنه پشت در می شینم و همه اتفاقات رو مرور می کنم سرم تیر می کشه . . . یه عالمه چرا می یاد توی ذهنم که براشون جوابی پیدا نمی کنم یه بغض می یاد توی گلوم که قورتش می دم یه فریاد میاد توی حنجرم که فرو می دمش مامانم اومد . . . اشکام رو پاک می کنم و یه خنده زورکی می زارم گوشه لبم همه چیز رو برای مدتی فراموش می کنم... 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 23:23 توسط شیوا |
به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو سپیده دم ایم مگر تو را جویم بگو کجـــــــــــــــــایی نشان تو گه از زمین گاهی ز اسمان جویم ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجـــــــــــــــــایی کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم به غیر نامت کی نام دیگر ببرم اگر تورا جویم حدیث دل گویم بگو کجـــــــــــــــــایی به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی یکدم از خیال من نمی روی ای غزال من دگر چه پرسی ز حال من تا هستم من اسیر کوی توام به آرزوی توام مگر تورا جویم حدیث دل گویم بگو کجـــــــــــــــــایی به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 20:42 توسط شیوا |
دیدن خبر ناگهانی . . .
هیچی نمی تونم بگم . . . فقط این که به سوگش می شینم خیلی داغونم خیلی همین وااای خدا شعر اخرش شعر اخرش شعر اخرش . . . در انزوای کوچه روح من است که روی دست باد برده می شود و تکه تکه می شود این تازه اول کار است نقطه آغاز نابودی یک انسان شمعدانی ها وقتی که به من می نگرند انگار تجسمی از ریشه خشکیده یک گیاه غمگین را می بینند که با تکیه به دیواری پوسیده سعی می کند بایستد و بگوید: من زنده ام جاودان بمانی
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 1:55 توسط شیوا |
بر لب جوی فراموشی تو بوته ای می روید من تورا مثل ذارت هوا می خواهم کوه در حسرت یک جرعه طنین من تورا مثل صدا، مثل صدا می خواهم تو به من نزدیکی مثل خورشید به گل مثل تصویر به اب مثل اواز قدم های دو همراه به پل با حضور تو نمی ترسم ازین تاریکی با تو از خلقتم اگاه شدم با تو فهمیدم انسان هستم من تورا مثل خدا می خواهم بگذار ساده و راحت بگویم یارا من تورا می خواهم من تورا می خواهم 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 14:42 توسط شیوا |
می روی و زجه های نگاهم بدرقه ی راهتند می روی و من و دنیای کوچکم باقی می مانبم نیستی و من صبح به صبح که بیدار می شوم عاشق تر از قبل ام بی قرارتر از همیشه بی طاقت تر از هر زمان و باز به پنجره چشم می دوزم نگاهم پرواز کنان تا فردا می رود روی شانه ات می نشیند و تازه اول راه این جاست برگ ریزان پائیز است من چون دیوانگان با برگ ها سخن گویم وه ه ه چه زیبا جوابم دهند آه باز می اید خاطراتت سوار بر اسب افسانه ای رویاهایم باز من همان دخترک شادم که می نشیند منتظر شهزاده قصه هایش به سردی می رود هوا آری زمستان هم در پیش است سردی و سفیدی برف ها همان جاپاهای همیشگی است باز تو نیستی و من تنها طعم ادم برفی می فهمم تنها سردی هوا گرما بخشم است باید گم شوم در میان سرمای زندگی ام کم کمک بهار هم می رسد بوی خوشبوی شکوفه ها من مست مستم از عطر بهار ومن باز یک ارام غمگینم به تنهایی اتاقم پناه می برم تا شاید برایم همدمی باشد شعر می گویم و شعر می گویم می نویسم و می نویسم از تو و قلب مهربانت از من و همه هراس رفتنت از همه دلتنگی هایم بی تو از همه نگاه های حسرت بارم بعد تو اما تو باز نیستی و من هنوز هم تنهایم
عشق چیزی جاودانه است ، جزئی از ابدیت است . اگر رشد پیدا کنی ، راه و رسمش را بدانی و واقعیات زندگی عاشقانه را بپذیری و درک کنی ، انگاه عشق روز به روز رشد می کند و شاخه و برگ بیشتری می یابد . ازدواج فرصتی بی نظیر برای رویش در بستر عشق خواهد بود . . . " اشو " خواهر گلم نامزدیت رو بهت تبریک می گم ایشالا هزار سال با عشق زندگی کنی

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 21:0 توسط شیوا |
ازین کشاکش زمان دراین بُعد ساکت نگاه برای یک لحظه صدا طنین هر عزم و دعا صدای یک بانگ اذان که می پیچد هر جا ببین مرگ چگونه مرا به اغوشش فرا می خواند چطور هنوز دنیایی ها به وجودم عادت دارند برای کدام بهانه بودنم تحقق دارد دعاهایت ؟ یاداوری خاطرات کوتاهت منم که اینجا نشسته ام می بینی . . . دارم به اسمان نگاه می کنم پس دست هایم کجاست ؟ چرا برای روبه اوج رفتن و کمک خواستن فرار می کنند هنوز هم مغرورم و نمی بینم که دیگر چیزی برای جولان ندارم می خواهم دعا کنم برای لحظه های تردیدم شاید خدا این بار ببخشد مرا هر چند لایقش نیستم شاید دعوتم کند این بار همراه با فرشته ای تنها
نمی دانم . . . یک احساس سیاه وسفید انقدر مرا می فشارد که فراموش کرده ام زندگی با گذر چه چیز در تداوم است که شاید دیگر نمی دانم از برای چه اینجایم از نسل کیستم و دینم چیست . . . حالا این جا نه من مهم ام نه احساساتم و نه بود و نبودم تنها دیوارها سخن گفتن بلدند شاید باید سنگ شوم تا حضور پیدا کنم شاید باید در فرار باشم تا معروف شوم
نمی دانم . . . در این جا تنها من سرگردانم دارم به امدو شد ها فکر می کنم به ادم های غمگینی که به من لبخند می زنند به زندگیه من در یک اتاق خالی از گرما و شوق دیگر انگشتانم وسعت محبتت را نمی توانند لمس کنند دیگر حسی برای احساست باقی نیست شاید باید لباس از تن ارم و پا به اب بزنم روشنایی او من را صیقل می دهد خدای من نفس هایم دیگر من را لایق بودن نمی بینند دارند دزدکی من را زندگی می بخشند فقط می خواهم یک چیز را بدانم . . . در ان دوردست ها باز هم رویاهایم معنا می یابند ؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 14:2 توسط شیوا |
باز این منم نشسته در اغوش خیالت باز از فراسوی افکارم لبخند می زنم به فردایم نگاه کن دل تنگی هایم انقدر زیاد شده اند که روز و شب را فراموش کرده اند دیگر نه مرور خاطراتت ارامم می کند نه گذر ثانیه هایی که می گذرند هر لحظه که می رود تلنگر وجودت در خیالم یاد آور رویاهایست که همه ی دعاهای شبانه ام را فراگرفته است هر نفس که می رود اشنایم با احساسی جدید که خلق می شود با تکرارت نگاه کن سایه روشن حرف هایت در بوم خاطراتم تبسمیست آرام به چشمانی که انتظار را بخش می کند در افکارش درزندگی ام هنوز گذشته های دور و نزدیک اغاز گر اینده های جدیدند پس دست هایم را بگیر تا اغازی جدید باشم 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 16:8 توسط شیوا |
پیوست: اول از همه اینکه وبلاگم یک ساله شد تولدش مبارک ! ! ! دوم اینکه اگر می خواین من به وبلاگ نویسیم بتونم ادامه بدم از اقا پسر ها خواهش می کنم از گذشتن نظر های عاشقانه خود داری کنند وئیلا من مجبور به حذف نظرشون می شم ممنون شیوا 
گوش کن صدای چک چک خاطراتمان را
روی ظرف بلورین زندگی
گذشته با وجود تو
سبز می شود در باغچه ی ذهنم
و اینده صف می کشد در جلوی چشمانم
و اینگار یک من خالی با بودن تو
رنگ می گیرد ازدیروز و فرداهایش
امشبم را ببین
خواب ؛ مخمل تو را ارمیده در بازوان شبم
و به التماس خورشید افتاده ام
که صبح دیر تر بتابد
روی فردای حجیم افکارم
می دانی اغازم
دارم از حر نگاه سرشارت
زندگی را از نو می سازم
می خواهم ابر باشم و بیارم و بشویم
و تو افتاب باشی و من را محو کنی در گرمایت
شاهد روزهای خوشبختی ام
این بار کلبه ی وجودم را برای سکنایت تجهیز کرده ام
من همه سختی راه را می پذیرم
اگر برای لحظه ای باشم در یادت
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 5:0 توسط شیوا |
این بار اگر برای ثانیه ای پلک هابم روی هم گزارم حادثه ی وجودم فراموش خواهد شد من تکراره یک تکراره دوباره ام تکراره یک عادت که روزها سراسیمه ثانیه ها را دنبال می کند و شب ها شکایت از تاریکی اسمان دارد باید ترک شوم از این عادت بیهوده می خواهم فرار کنم از پس این لحظه های اندوه که هر وقت هم که یادم می کند من ان موقع در لذتی فراموش شده ام به یاد می اورم سرود های کودکی ام را که همیشه در انتظار ریختن ترس موش از امدن خرگوش ماندم به یاد می اورم بزرگی ای دنیای من تنها به اندازه سه عدد بود و کوچکی معنا نداشت چقدر قانع بودم ان روزها و حالا یک من خالیه پوچ که در حسابو کتاب فردایش هنوز تردید را به دوش می کشد رو به رویم با طعنه لبخند می زند سرود های کودکانه ام کودک درونم دوباره یاد بچگی کرده است کجائید؟ ؟ ؟ 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 2:30 توسط شیوا |
یک شب به اسمان خواهم رفت ! ! ! و تمام رنج های انسان را به دوش خواهم برد تا ستارگان بدانند که ما لایق ستایش شدن بودیم و یا این بار را بر دوش خداوند خواهم گذاشت تا بداند. . . گناه محصول رنج انسان است. . . و خیلی دوست دارم به خدا بگویم. . . با همه ی پرستشی که درون من را سرشار کرده است زندگی ام مرا هر روز تهی تر می کند. . . که بوی گند عشق بازی بهشتیان با حوریانت. . . روح ما زمینیان را مسموم کرده است. . . و اتش جهنم تو سال هاست که کلبه های چوبین مارا می سوزاند . . . . . . کی با من می یاد؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 18:22 توسط شیوا |
امروز بهونه نیست امروز تلنگریست که یادمان بیفتند تک تک خاطرات عاشقانه مان را با همدمی یکتا. . . امروز یادیست بر گذشته تا بر تعهد خود پایبند تر شویم و هر روز عاشق تر. . . تا یادمان بیفتد که خداوند نماینده ی انحصاری اش را در کنارمان فرستاده تا در سختی ها و در روز های سرد زندگی اسمان ابری را افتاب شود و از ان بالا بتابد بر همه چیز. . . و گاه باران شود و ببارد تا بشوید غبار خستگی را از تنمان. . . ان گاه است که نهال وجودمان با گرمای افتابش وخیسی بارانش در برابر سردی زندگی رشد می کند . . . و با پشتوانه ای امن با خیال راحت قد علم می کند و می جنگد ! ! ! در باد و طوفان صبراو چون گردبادی طوفان را در هم می پیچد . . . و ان گاه است که نو درخت کوچک وجودمان راه ایستادگی را می اموزد تا هر وقت او نبود بتواند تنها در برابر همه چیز بایستد. . می دانی مادر!! صدایت را دوست دارم نوازش دستانت را می پرستم برای بوسیدنات و بوئیدنات بی صبرانه انتظار می کشم !! می دانی مادر!! می خواهم یکی مثل تو شوم شجاع و صبور و عاشق !! ان نگاه هایت مرا دیوانه می کند چه کنم با این دل دیوانه تو بگو؟؟؟ چگونه تو تجمع همه ی احساسات و صفات خوب هستی بگو؟؟ چگونه امن ترین جا اغوش همیشه بازت برای من است ؟؟ نه می خواهم وصف کنم نه می خواهم صفتی بهش اضافه کنم چون خودت می دانی دوستت دارم پس بدان این از همیشه بیشتر معنی می دهد روز مادر مبارک ! ! ! اینم برای کسی که می دونم درسشو خونده !!! صدایت را دوست دارم صدایت بوی خوش بهاران را تجلی می کند صدایت را دوست دارم ارامشت دریای طوفانی قلبم را به اقیانوس ابدیت می کشاند صدایت را دوست دارم صدایت وجود خراشیده ام را صبقل می دهد و انگاه است که حسی غریب من را فرا می گیرد و چفدر ثانیه ها سریع از پس هم می گذرند و انگاه است که رویا ها به من لبخند می زنند عکسی از تو به ستاره ها نشان داده ام و انها گفتند اند : اری این حقیقته...!!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 0:32 توسط شیوا |
در یک روز تعطیل زمستانی پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود او كفش به پا نداشت و لباسهايش کهنه بودند زن جواني ازآنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد،آرزو و اشتياق را درچشمهاي آبي اوخوانددست كودك را گرفت.................... و داخل مغازه برد و برايش كفش ويك دست لباس گرم خريدآنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفتحالا به خانه برگرد. امیدوارم كه تعطيلات شاد وخوبي داشته باشي پسرك سرش را بالا آورد،نگاهي به او كرد وپرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟ زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم من فقط يكي از بندگان او هستم پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داري....!
زندگی ام دارد کوچک می شود دارد در تمام برگ های دفترم در سطل پر از کاغذ های مچاله ی گوشه ی اتاقم در قاب عکس یاد اور روزهای خوش کودکی ام در کم ترین حجم ممکن ، خلاصه می شود زندگی ام دارد کوچک می شود اری......! دارد فراموش می شود در یادداشت های دفتر خاطراتم در یکایک لحظه های نزدیک و دور در نگاه های بی تاب ادم ها که صبح ها سرشارند از شوق اند و شب ها بی رمق از نور زندگی ام دارد کوچک می شود دارد به اندازه سر انگشتانم می شود زندگی ام دارد در اتاقم توصیف می گردد این دیوار ها دارند به طرف من می ایند نزدیک و نزدیک تر دیگر از ادراک ذهن من خارج است پنجره را باز خواهم کرد این جا تحمل سنگینی مرا ندارد تا خدا فاصله ای نیست خورشید مرا در مهمانی غروب همراهی می کند پرواز... بس اسوده ام خواهد کرد! ! !

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 0:23 توسط شیوا |
قصه ؟؟؟ هر کدوم از ما یه قصه ایم اگه روزهامون رو به تحریر کاغذ بیاریم ما هم می شیم یه رمان معروف !!! ولی یه مشکل داریم اونم اینکه متاسفانه قصمون پایان نداره....یه تکراره ....یه عادت ..که روزها با خورشید شروع می شه و شب ها با خورشید تموم می شه و در اخر باید ستاره ها رو به انتظار والتماس بیفتیم که یه تکرار دیگه تکرار شه.... باید یه تجربه باشیم که مامان ها شبا موقع خواب به جای لالایی برای بچه هاشون بگن تا خوابشون ببره و همیشه هم یادشون بمونه که وقتی بزرگ شدن مثل ما تجربه نشن تجربه؟؟؟ نمی دونم تجربه چند تا بخش داره ؟؟؟ من تجربه کدوم ادم هستم ؟؟؟ قراره کدوم داستان با من پایان بپذیره؟؟؟ کارم شده وصف و وصف و وصف هر چی بهم بدبد با هر سبکی بخواید رئالیسم رمانیسم کلاسیسم سمبولیسم پس چرا خودم رو به تحریر نمی شینم شاید من به پایان داستان رسیده باشم!! ...... خاطرات کودکی هایم در نقاشی ها انتها می یافت در کوه ها و تک خورشیدم در دو چشم زیبا و ابرویی کمان سبز مثل سرو همیشه ازاد همیشه فراخ حالا نقاشی ها را با جنبه دیگر می بینم تازگی ها سکوت را به رنگ می کشم .... * * * * * * * * * این فقط ماله توئه بهترین... روزها را ببین شب ها را به انتظار می نشینند و شب ها ستاره ها یکدیگر را شماره می کنند بار دیگر از تو تا فرداها می نشینم خورشید ها می ایند و می روند لحظه ها به التماس می افتند و هنوز روز ها منتظرند ثانیه ها را ببین با هر بار باران خیس خیس می شوند و فقط خدا می داند که من می خواهم ستاره ها به صف بکشم تا شاید تک ستاره ی تو برایم چشمک بزند

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 1:13 توسط شیوا |
احساس ارامش ! این یعنی زندگی واقعی.... اره من امشب به اوج می رسم نمیدونم اوج کجاست شاید تا اوج خدا...شایدم می تونم بگم تا اوج خودم بی نهایت!! این چه کلمه ی زیباییه یکی از معانیه اوج اره زیباست امشب اومدم اینجا عهدمو تمدید کنم اره درست می خونید امشب می خوام عهدمو با خدا با زندگیم تا بی نهایتشون تجدید کنم کجاست ؟؟؟ هر جا باشه می رم هر چی باشه بابتش می پردازم امشب می خوام 16 شمع رو به نیابت از 16 سال فوت کنم کی می دونه توو این 16 سال چه اتفاق هایی افتاد من فردا وارد ۱۷ سالگی می شم!!!! کی می دونه خدا چند بار تو زندگیم به من لطف هایی کرد که من جز شرمندگی جوابی براش نداشتم اره خدای عزیزم این منم از دورترین نقطه ی زمین تا تو...دارم صدات می کنم می خوام یه بوس ابدار ازت بکنم به خاطر همه چیز به خاطر همه کس به خاطر وجودت در اغوش گرفتنت موقع تنهایی هام به خاطر بودنت در همه ی زندگی به خاطر موقعی که من فراموشت می کردم اما تو همواره وجودت رو به من اثبات می کردی خدایا اومدم تجدید عهد اومدم بگم بابا مرسی روسفیدم کردی دیگه کم اوردم...وقتی با شرمندگی به طرفت بر می گشتم تو فقط منو می بخشیدی بدون کم کاستی فردا باید 16 سال رو با شمع هام خاموش کنم و تنها خاطراتش برام باقی مونده اون موقعه که من با کلی اشک و اه تبعید به این زمین برهوت شدم و به من می گفتی باید زندگی کردن رو یاد بگیری اون موقعه من هیچی نمی فهمیدم ولی حالا دارم کم کم یاد می گیرم این شعر رو تقدیم می کنم به همه ی دوستان عزیزم راستی خیلی از بچه ها از من سوال کردن شعر ها ماله کیه این شعر ها اکثرا مال خودم هستن پس لطفا کپی نکنید گر چه کتاب زندگی را ناگریز هر روز ورق می زنیم گرچه از دیدن برگ برگ ان پر ز نور می شویم گر چه اسمان ابی کتابمان گاهی غم الود است گاهی خسته گاهی شاد پاورقی های کتاب را بیشتر بخوانیم..... راستی یادم رفت از دوستای خوبم که این چند وقت من رو همیشه یاری کردن تشکر کنم : اول از همه از اقا سعید گل از وبلاگ تنهایی ما ه تشکر می کنم به خاطر همه ی خوبی هاش و لطف هایی که این چند وقت به من داشت دوم از اذر گلم و بهرنگ دو دوست واقعا صمیمی که من واقعا ازشون خیلی چیز یاد گرفتم راستی اذر عزیزم امروز خیلی بهم خوش گذشت این بهترین تولد بود ممنون سوم از مهدی عزیز از وبلاگ مرد مرده که خیلی خوشحال می شم از این که دارم پیشرفتشو می بینم چهارم از شیدای جون جونیم که بهترین دوست وبلاگیمه و همیشه با نظراش غافل گیر می شم پنجم از گلوگاه یه هم وطن عزیز که شاید اولا از نظراش دل گیر می شدم ولی انتقاداشو می پذیرفتم ششم از اقا محسن به خاطر نظر وجمله ی زیبایی که این دفعه برام گذاشت ممنون و در اخر هم از داداش امیر گلم که چقدر با بودنش شادم می کنه و همه ی دوستان عزیزم که این قدر زیادن و بهم لطف دارن که دیگه اسمشون جا نمی شه تو لیست اپم رو با یه بیت از حافظ به نیت این شب خجسته تموم می کنم می شکفتم از طرب زانکه چو گل بر لبت جوی بر سرم سایه ی ان سرو سهی بالا بود ممنون از کادو های زیباتون راضی به زحمت نبودم !!!!
ولی کاش
به جای هر لحظه زندگی کردن با تصاویرش
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 0:36 توسط شیوا |
می ترسم که روزی انتها من را در اغوش نگیرد و من در ثانیه ها باقی بمانم می ترسم که در این چرخش روزگار من هم مسیرش نچرخم و او هم اشتباهم را گوش زد نکند می ترسم از این که صبع هنگام وقت سحر من هنوز تصویری از فردایم نداشته باشم می دانم ...این را خوب می دانم که من روزی از این رویای مبهم دنیا بلند می شوم هیپنوتیزم بی معناست تا کی این دنیا می خواهد با تلقین های متوالی اش ما را از گذشت زمان بی خبر بگذازد صدایم مال من نیست پس رهایم کنید از بند این کلمات چشم هایم مال من نیست پس به در ارید این دروغ گو هارا گوش هایم مال نیست پس ببرید این ساده لوح ها را نمی خواهم این صدا مرا مجبور به حرف کند نمی خواهم این چشم ها بر این دروغ دنیا مهر تائید بزنند نمی خواهم این گوش ها در برابر این چرند ها باز گول بخورند اهای فریاد کجایی؟؟ از این حنجره بیرون بیا نوبت توست سرکش باش وجسور میخواهم این رویا را از نوع بسازم با سنگ فرشی از عشق این ادم ها با اسمانی ابی از دریا ها دست هایم را بگیر فریاد با هم می توانیم ساده است همچون کاردستی های کودکی همان موشک های کاغذی ما هم می توانیم ما هم می توانیم ....... حالا ما یک چشمه از حقیقتیم 
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 0:0 توسط شیوا |
دل تنگه توام تا دور ترین مرز های عشق و عشقم مرزی ندارد.... ببین تا کجا دلنتگت هستم 
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 0:0 توسط شیوا |
تازگی ها کار ما لالایی است تا بخوابد یک تب زیبای داغ تا ببندد چشم نازش را به رویم ابی زیبای یک رویای ناب باز می سوزد تنم در التهاب باز می خندد به رویم یک لب تلخ صبور زهرخندی از تبار شوکران نقش های رنگی ام بر دست اب فکر فرداها همه در مشت باد باز می خوانم من طوفان زده لالایی ام تا بخوابد کودک احساساتی ام 
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 18:12 توسط شیوا |